کلمات قصار مولای متقیان حضرت علی (ع) به زبان شعر
اگر پرده به کنار رود، بر یقین من افزوده نمیشود.
| حال خلد و حجیم دانستم | به یقین آن چنان که میباید |
| گر حجاب از میانه برگیرند | آن یقین ذرهای نیفزاید |
رشیدالدین وطواط
| پرده را گر ز پیش بردارند | مر مرا در یقین نیفزاید |
| زانکه امروز کار فردا را | آنچنان دیدهام که میباید |
محمدبن غازی ملطیوی
مردم خفتگانند؛ چون بمیرند بیدار میشوند.
| مردمان غافلند از عُقبی | همه گویی به خفتگان مانند |
| ضرر غفلتی که میورزند | چون بمیرند آنگهی دانند |
رشیدالدین وطو
| از این خواب اگر کوته است ار دراز | گِه مرگ بیدار گردیم باز |
اسدی طوسی
| تا چنین زندهای تو در خوابی | چون بمیری تمام دریابی |
اوحدی
| گفت مرد خرد در این معنی | که سخنهای اوست چون فتوی |
| خفتهاند آدمی ز حرص و غلو | مرگ چون رخ نمود «فانتبهوا» |
حدیقه سنایی
مردم به زمانه خویش شبیهترند تا به پدران خویش.
| خلق را نیست سیرت پدران | همه بر سیرت زمانه روند |
| دوستند آن که را زمانه نواخت | دشمنند آن که را زمانه فکند |
رشیدالدین وطواط
| سربه سرخلق جهان مانند دَورند ای پسر | نیستند از صد یکی ماننده جدّ و پدر |
عادلبنعلیشیرازی
آنکه قدر و اندازه خویش بشناسد، هلاک نمیشود.
| هرکه مقدار خویشتن بشناخت | از همه حادثات ایمن گشت |
| از مضیق غرور بیرون جست | در مقام سرور ساکن گشت |
رشیدالدین وطواط
| گرفتی از سر غفلت کم خویش | نمیدانی بهای یک دم خویش |
| از این غفلت چو فردا گردی آگاه | پشیمانی ندارد سودت آنگاه |
عطار نیشابوری
ارزش هرکس به اندازه چیزی است که آن را نیکو میداند.
| قیمت تو در آن قَدَر علم است | که تن خود بدان بیارایی |
| خلق در قیمتت بیفزایند | چون تو در علم خود بیفزایی |
رشیدالدین وطواط
| قیمت هرکس به قدر علم اوست | همچنین گفته است امیرالمؤمنین |
ناصرخسرو
| شرف و قیمت و قدر تو به فضل و هنر است | نه به دیدار و به دینار و به سود و به زیان |
فرّخی
هرکه خود را بشناسد، پروردگار خویش را خواهد شناخت.
| بر وجود خدای، عزّ و جلّ | هست نفس تو حجتی قاطع |
| چون بدانی تو نفس را، دانی | کوست مصنوع و ایزدش صانع |
رشیدالدین وطواط
| چون گوهر خویش را ندانستی | مر خالق خویش را کجا دانی |
ناصرخسرو
| چون تو در علم خود زبون باشی | عارف کردگار چون باشی |
سنایی
مرد در زیر زبانش پنهان است.
| مرد پنهان بود به زیر زبان | چون بگوید سخن بدانندش |
| خوب گوید، لبیب گویندش | زشت گوید، سفیه خوانندش |
رشیدالدین وطواط
| تا مرد سخن نگفته باشد | عیب و هنرش نهفته باشد |
سعدی
| زبان در دهان ای خردمند چیست | کلید درِ گنج صاحب هنر |
| چون در بسته باشد چه داند کسی | که جوهرفروش است یا پیلهور |
سعدی
| آدمی مخفی است در زیر زبان | این زبان پرده است بر درگاه جان |
مولوی
| با هر سخنی که گفت برهان شده مرد | کش پایه به چاه یا به کیهان شده مرد |
| پس حرف همان است که مولا فرمود | «در زیر زبان خویش پنهان شده مرد» |
شهریار
| پرده گشایِ عقلِ هر آن کس بود سخن | بتوان شناخت نیک و بد هرکس از کلام |
لامع
| هنر به دست بیان است از اختیار سخن | چنان که زیر زبان است پایگاه رجال |
عنصری
| حال متکلم از کلامش پیداست | از کوزه همان برون تراود که در اوست |
شیخ بهایی
| سخن آوای هرچه بردارد | مایه خویش از او پدید آرد |
| بنماید به خلق پایه خویش | آگهیشان دهد ز مایه خویش |
| گرچه مردی بزرگوار بود | در معانی سخن گزار بود |
| تا نگوید سخن ندانندش | خیره و عمرسار خوانندش |
| مرد زیر زبان بود پنهان | سایر است این مثل به گرد جهان |
هرکه زبان او خوش باشد، برادران او بسیار باشند.
| گر زبانت خوش است جمله خلق | در مودّت برادران تواند |
| ور زبانت بدست، در خانه | خصمِ جانِ تو چاکرانِ تواند |
رشیدالدین وطواط
| همی تا توانی سخن نرم دار | دل مردمان با سخن گرم دار |
| کسی را میازار در گفتگوی | به کین و زیان کسان ره مپوی |
ملکالشعرای بهار
| خوب گفتن پیشه کن با هرکسی | کاین برون آهنجد از دل بیخ کین |
| مر سخن را گندمین و چرب کن | گر نداری نان چرب و گندمین |
| خوب گفتار ای پسر بیرون برد | از میان ابروی دشمنْت چین |
ناصرخسرو
با نیکی کردن آزاد بنده میشود [و راه خدمتکاری میپوید].
| گرت باید که پیش تو باشند | سروران جهان سرافکنده |
| مردمی کن که مردمی کردن | مرد آزاد را کند بنده |
رشیدالدین وطواط
بشارت ده مال بخیل را به میراث خوار یا آفتی از روزگار.
| هرکه را مال هست و خوردن نیست | او از آن مال بهره کی دارد |
| یا به تاراج حادثات دهد | یا به میراث خوار بگذارد |
رشیدالدین وطواط
| بخل نخلی است دخل آن همه خار | خار آن جان خستگان آزار |
| بخل نخلی است نوش آن همه نیش | جگر خستگان ز نیشش ریش |
| هیچ گه بر در بخیل مرو | به عزیزی او ذلیل مشو |
جامی
| هرکه بر خویشتن نبخشاید | گر نبخشد کسی بر او، شاید |
سعدی
| گر تو را مال و جاه و تمکین است | حادث و وارث از پی این است |
سنایی
| روز و شب منتظر حادث و وارث باشد | هرکجا آزوَری ضابط و زرداری هست |
ابن یمین فریومدی
نگاه نکن که میگوید؛ ببین چه میگوید.
| شرف قائل و خساسست او | در سخن کی کنند هیچ اثر |
| تو سخن را نگر که حالش چیست | در گزارنده سخن منگر |
رشیدالدین وطواط
| سپردن به گفتار گوینده گوش | به تن نوش یابی، به دل رای و هوش |
| سخنگوی چون برگشاید سَخُن | بمان تا بگوید، تو تندی مکن |
| سخن بشنو و بهترین یادگیر | نگر تا کدام آیدت دلپذیر |
فردوسی
زاری کردن به وقت بلا، تمامی محنت است؛ [چرا که موجب محرومیت از ثواب الهی میشود].
| در بلیت جزع مکن که جزع | به تمامی دلت کند رنجور |
| هیچ رنجی تمامتر زان نیست | کز ثواب خدای مانی دور |
رشیدالدین
| گر هزارت غم بود با کس نگویی زینهار | ای برادر تا نبینی غمگسار خویش را |
سعدی
با وجود ستم، هیچ پیروزیای وجود ندارد.
| هرکه از راه بَغْی چیزی جُست | ظفر از راه او عنان برتافت |
| ور ظفر یافت منفعت نگرفت | پس چنان است آن ظفر که نیافت |
رشیدالدین وطواط
با بودن خودخواهی، ستایشی هم نیست؛ [یعنی هرکه خودخواه باشد، مردم ستایش او نمیگویند و دوستی او نمیجویند].
| هرکه را کبر پیشه شد همه خلق | در محافل جفای او گویند |
| و ان که بر مَنْهج تواضع رفت | همه عالم ثنای او گویند |
رشیدالدین وطواط
| تا به کی سرْ پر غرور از گفتنِ ما داشتن | تا به کی بر دل سرور از گفتنِ من داشتن |
اختر خراسانی
با بودن بخل، هیچ نیکویی نیست [یعنی مردم نسبت به آن که بخیل باشد، نیکی نمیکنند، یا بخل و نیکی با هم جمع نمیشوند].
| هرکه را بخل پیشه شد، دگران | نیست ممکن که طاعتش دارند |
| حقگزاری است طاعت و او را | نبُوَد حق، چگونه بگزارند |
رشیدالدین وطواط
| بخیلی مکن هیچ اگر مردمی | همانا که کم باشی از آدمی |
فردوسی
| هرکه بر خویشتن نبخشاید | گر نبخشد کسی بر او، شاید |
سعدی
| از بخیل چنان کند پرهیز | که خردمندِ پارسا ز حرام |
فرخی
بسیار غذا خوردن مانع تندرستی است.
| نشود جمع هیچ مردم را | تندرستی و خوردنِ بسیار |
| مذهب خویش ساز کم خوردن | گرْت جان عزیز هست به کار |
رشیدالدین وطواط
| خوردن برای زیستن و ذکر کردن است | تو معتقد که زیستن از بهر خوردن است |
سعدی
| مشو در خورش تند و بسیار خوار | به خوان کسان دست کوتاه دار |
| به هر خوردنی دست منما دراز | از آن خور کجا هست پیشت فراز |
ملک الشعرای بهار
| طعام افزون مخور ناگاه و ناساز | که آن افزون تو را بیشک خورد باز |
عطار
| اشک چون شنگرف اسرار دل است | سیر خوردن چیست؟ زنگار دل است |
عطار
| هرکه بر تن میفزاید نور جان کم میکند | میگذارم «فیض» تن تا نور جان آید مرا |
فیض کاشانی
سالاری و بزرگی با بیادبی جمع نمیشود.
| بی ادب مرد کی شود مهتر | گرچه او را جلالت نسب است |
| با ادب باش تا بزرگ شوی | که بزرگی نتیجه ادب است |
رشیدالدین وطواط
| بی ادب تنها نه خود را داشت بد | بلکه آتش در همه افاق زد |
مولوی
| سرمایه بزرگی و دولت بود ادب | کاهنده مشقت و زحمت بود ادب |
| چندان که گشته بی ادبی شاهد غرور | صد آن قدر دلیل کیاست بود ادب |
| کی میرسد ز بی ادبی مرد ره به جای | چون هادی طریق نبالت بود ادب |
| میکوش در جهان که عزیز جهان شوی | چون منتج فواید عزت بود ادب |
| داری اگر هوای بزرگی ادیب باش | مستلزم فنون کرامت بود ادب |
لامع
| با ادب را ادب سپاه بس است | بی ادب با هزار کس تنهاست |
ابوالحسن شهید
| مهر محکم شود ز خوشخویی | دوستی کم کند تُرُش رویی |
| خُلق خوش خَلق را شکار کند | صفتی بیش از این چه کار کند |
اوحدی
پرهیزگاری (و دوری از حرام) با حرص و آز جمع نمیشود.
| حرص سوی محرمات کشد | خنک آن را که حرص را بگذاشت |
| گر نخواهی که در حرام افتی | دست از حرص میبباید داشت |
رشیدالدین وطواط
با بودن حسد، هیچ آسایش وجود نخواهد داشت.
| از حسد دور باش و شاد بزی | با حسد هیچ کس نباشد شاد |
| گر طرب را نکاح خواهی کرد | مر حسد را طلاق باید داد |
رشیدالدین وطواط
| توانم آن که نیازارم اندرون کسی | حسود را چه کنم کو ز خود به رنج در است |
| بمیر تا برهی ای حسود کاین رنجی است | که از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست |
سعدی
| چو چیره شود بر دل مرد رشک | یکی دردمندی بود بی پزشک |
فردوسی
| وگر ز درد بترسی حسد مکن که حکیم | مثل زند که حسد هست درد بی درمان |
عنصری
| نَبُود چاره حسودان دغا را ز حسد | حسد آن است که هرگز نپذیرد درمان |
فرّخی
| حسد آنجا که آتش افروزد | خرمن عقل و عافیت سوزد |
میرظهیرالدین مرعشی
| الا تا نخواهی بلا بر حسود | که آن بخت برگشته خود در بلاست |
| چه حاجت که با او کنی دشمنی | که او را چنین دشمنی در قفاست |
سعدی
| خان ومانها از حسد گردد خراب | بازِ شاهی از حسد گردد غُراب |
| خاک شو مردان حق را زیرپا | خاک بر سر کن حسد را همچو ما |
مولوی
دوستی با لجاجت جمع نمیشود؛ [یعنی مردم از حسود میگریزند و از دوستی کردن با او میپرهیزند].
| ابله است آن که فعل اوست لجاج | ابلهی را کجا علاج بود |
| تا توانی لجاج پیشه مگیر | کافتِ دوستی لجاج بود |
رشیدالدین وطواط
سالاری و آقایی با کینهجویی نمیسازد.
| صولت انتقام از مردم | دولت مهتری کند باطل |
| از ره انتقام یکسو شو | تا نمانی ز مهتری عاطل |
رشیدالدین وطواط
| گر از کس دل شاه کین آورد | همی رخنه در داد و دین آورد |
| دل پادشا گر گراید به مهر | برو کارها تازه دارد سپهر |
| چو خواهد که بستایدش پارسا | نهد خشم و کین تا شود پادشا |
فردوسی
| درون را پاک دار از کین مردم | که کین داری نشد آیین مردم |
عطار نیشابوری
| تندی مکن که رشته چلساله دوستی | در حال بگسلد چو شود تند آدمی |
| هموار و نرم باش که شیر درنده را | زیر قلاده بُرد توان با ملایمی |
ملکالشعرای بهار
دید و بازدید [دوستان و خویشاوندان] با بدخویی نمیسازد [و مستلزم گشادهرویی و خوشخویی است].
| چون زیارت کنی عزیزی را | روی خوش دار و خوی از آن خوشتر |
| چه اگر بدخویی کنی آنجا |
آن زیارت شود هَبا و هَدَر |