X
تبلیغات
هرچي كه بخواي اينجا هست . - کلمات قصار مولای متقیان حضرت علی (ع) به زبان شعر

هرچي كه بخواي اينجا هست .

تفریحی سرگرمی علمی ورزشی .

کلمات قصار مولای متقیان حضرت علی (ع) به زبان شعر

اگر پرده به کنار رود، بر یقین من افزوده نمی‏شود.

حال خلد و حجیم دانستم به یقین آن چنان که می‏باید
گر حجاب از میانه برگیرند آن یقین ذره‏ای نیفزاید

رشیدالدین وطواط

پرده را گر ز پیش بردارند مر مرا در یقین نیفزاید
زانکه امروز کار فردا را آنچنان دیده‏ام که می‏باید

محمدبن غازی ملطیوی

مردم خفتگانند؛ چون بمیرند بیدار می‏شوند.

مردمان غافلند از عُقبی همه گویی به خفتگان مانند
ضرر غفلتی که می‏ورزند چون بمیرند آنگهی دانند

رشیدالدین وطو

از این خواب اگر کوته است ار دراز گِه مرگ بیدار گردیم باز

اسدی طوسی

تا چنین زنده‏ای تو در خوابی چون بمیری تمام دریابی

اوحدی

گفت مرد خرد در این معنی که سخن‏های اوست چون فتوی
خفته‏اند آدمی ز حرص و غلو مرگ چون رخ نمود «فانتبهوا»

حدیقه سنایی

مردم به زمانه خویش شبیه‏ترند تا به پدران خویش.

خلق را نیست سیرت پدران همه بر سیرت زمانه روند
دوستند آن که را زمانه نواخت دشمنند آن که را زمانه فکند

رشیدالدین وطواط

سربه سرخلق جهان مانند دَورند ای پسر نیستند از صد یکی ماننده جدّ و پدر

عادل‏بن‏علی‏شیرازی

آن‏که قدر و اندازه خویش بشناسد، هلاک نمی‏شود.

هرکه مقدار خویشتن بشناخت از همه حادثات ایمن گشت
از مضیق غرور بیرون جست در مقام سرور ساکن گشت

رشیدالدین وطواط

گرفتی از سر غفلت کم خویش نمی‏دانی بهای یک دم خویش
از این غفلت چو فردا گردی آگاه پشیمانی ندارد سودت آنگاه

عطار نیشابوری

ارزش هرکس به اندازه چیزی است که آن را نیکو می‏داند.

قیمت تو در آن قَدَر علم است که تن خود بدان بیارایی
خلق در قیمتت بیفزایند چون تو در علم خود بیفزایی

رشیدالدین وطواط

قیمت هرکس به قدر علم اوست همچنین گفته است امیرالمؤمنین

ناصرخسرو

شرف و قیمت و قدر تو به فضل و هنر است نه به دیدار و به دینار و به سود و به زیان

فرّخی

هرکه خود را بشناسد، پروردگار خویش را خواهد شناخت.

بر وجود خدای، عزّ و جلّ هست نفس تو حجتی قاطع
چون بدانی تو نفس را، دانی کوست مصنوع و ایزدش صانع

رشیدالدین وطواط

چون گوهر خویش را ندانستی مر خالق خویش را کجا دانی

ناصرخسرو

چون تو در علم خود زبون باشی عارف کردگار چون باشی

سنایی

مرد در زیر زبانش پنهان است.

مرد پنهان بود به زیر زبان چون بگوید سخن بدانندش
خوب گوید، لبیب گویندش زشت گوید، سفیه خوانندش

رشیدالدین وطواط

تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد

سعدی

زبان در دهان ای خردمند چیست کلید درِ گنج صاحب هنر
چون در بسته باشد چه داند کسی که جوهرفروش است یا پیله‏ور

سعدی

آدمی مخفی است در زیر زبان این زبان پرده است بر درگاه جان

مولوی

با هر سخنی که گفت برهان شده مرد کش پایه به چاه یا به کیهان شده مرد
پس حرف همان است که مولا فرمود «در زیر زبان خویش پنهان شده مرد»

شهریار

پرده گشایِ عقلِ هر آن کس بود سخن بتوان شناخت نیک و بد هرکس از کلام

لامع

هنر به دست بیان است از اختیار سخن چنان که زیر زبان است پایگاه رجال

عنصری

حال متکلم از کلامش پیداست از کوزه همان برون تراود که در اوست

شیخ بهایی

سخن آوای هرچه بردارد مایه خویش از او پدید آرد
بنماید به خلق پایه خویش آگهی‏شان دهد ز مایه خویش
گرچه مردی بزرگوار بود در معانی سخن گزار بود
تا نگوید سخن ندانندش خیره و عمرسار خوانندش
مرد زیر زبان بود پنهان سایر است این مثل به گرد جهان

هرکه زبان او خوش باشد، برادران او بسیار باشند.

گر زبانت خوش است جمله خلق در مودّت برادران تواند
ور زبانت بدست، در خانه خصمِ جانِ تو چاکرانِ تواند

رشیدالدین وطواط

همی تا توانی سخن نرم دار دل مردمان با سخن گرم دار
کسی را میازار در گفتگوی به کین و زیان کسان ره مپوی

ملک‏الشعرای بهار

خوب گفتن پیشه کن با هرکسی کاین برون آهنجد از دل بیخ کین
مر سخن را گندمین و چرب کن گر نداری نان چرب و گندمین
خوب گفتار ای پسر بیرون برد از میان ابروی دشمنْت چین

ناصرخسرو

با نیکی کردن آزاد بنده می‏شود [و راه خدمتکاری می‏پوید].

گرت باید که پیش تو باشند سروران جهان سرافکنده
مردمی کن که مردمی کردن مرد آزاد را کند بنده

رشیدالدین وطواط

بشارت ده مال بخیل را به میراث خوار یا آفتی از روزگار.

هرکه را مال هست و خوردن نیست او از آن مال بهره کی دارد
یا به تاراج حادثات دهد یا به میراث خوار بگذارد

رشیدالدین وطواط

بخل نخلی است دخل آن همه خار خار آن جان خستگان آزار
بخل نخلی است نوش آن همه نیش جگر خستگان ز نیشش ریش
هیچ گه بر در بخیل مرو به عزیزی او ذلیل مشو

جامی

هرکه بر خویشتن نبخشاید گر نبخشد کسی بر او، شاید

سعدی

گر تو را مال و جاه و تمکین است حادث و وارث از پی این است

سنایی

روز و شب منتظر حادث و وارث باشد هرکجا آزوَری ضابط و زرداری هست

ابن یمین فریومدی

نگاه نکن که می‏گوید؛ ببین چه می‏گوید.

شرف قائل و خساسست او در سخن کی کنند هیچ اثر
تو سخن را نگر که حالش چیست در گزارنده سخن منگر

رشیدالدین وطواط

سپردن به گفتار گوینده گوش به تن نوش یابی، به دل رای و هوش
سخنگوی چون برگشاید سَخُن بمان تا بگوید، تو تندی مکن
سخن بشنو و بهترین یادگیر نگر تا کدام آیدت دلپذیر

فردوسی

زاری کردن به وقت بلا، تمامی محنت است؛ [چرا که موجب محرومیت از ثواب الهی می‏شود].

در بلیت جزع مکن که جزع به تمامی دلت کند رنجور
هیچ رنجی تمام‏تر زان نیست کز ثواب خدای مانی دور

رشیدالدین

گر هزارت غم بود با کس نگویی زینهار ای برادر تا نبینی غمگسار خویش را

سعدی

با وجود ستم، هیچ پیروزی‏ای وجود ندارد.

هرکه از راه بَغْی چیزی جُست ظفر از راه او عنان برتافت
ور ظفر یافت منفعت نگرفت پس چنان است آن ظفر که نیافت

رشیدالدین وطواط

با بودن خودخواهی، ستایشی هم نیست؛ [یعنی هرکه خودخواه باشد، مردم ستایش او نمی‏گویند و دوستی او نمی‏جویند].

هرکه را کبر پیشه شد همه خلق در محافل جفای او گویند
و ان که بر مَنْهج تواضع رفت همه عالم ثنای او گویند

رشیدالدین وطواط

تا به کی سرْ پر غرور از گفتنِ ما داشتن تا به کی بر دل سرور از گفتنِ من داشتن

اختر خراسانی

با بودن بخل، هیچ نیکویی نیست [یعنی مردم نسبت به آن که بخیل باشد، نیکی نمی‏کنند، یا بخل و نیکی با هم جمع نمی‏شوند].

هرکه را بخل پیشه شد، دگران نیست ممکن که طاعتش دارند
حق‏گزاری است طاعت و او را نبُوَد حق، چگونه بگزارند

رشیدالدین وطواط

بخیلی مکن هیچ اگر مردمی همانا که کم باشی از آدمی

فردوسی

هرکه بر خویشتن نبخشاید گر نبخشد کسی بر او، شاید

سعدی

از بخیل چنان کند پرهیز که خردمندِ پارسا ز حرام

فرخی

بسیار غذا خوردن مانع تندرستی است.

نشود جمع هیچ مردم را تندرستی و خوردنِ بسیار
مذهب خویش ساز کم خوردن گرْت جان عزیز هست به کار

رشیدالدین وطواط

خوردن برای زیستن و ذکر کردن است تو معتقد که زیستن از بهر خوردن است

سعدی

مشو در خورش تند و بسیار خوار به خوان کسان دست کوتاه دار
به هر خوردنی دست منما دراز از آن خور کجا هست پیشت فراز

ملک الشعرای بهار

طعام افزون مخور ناگاه و ناساز که آن افزون تو را بی‏شک خورد باز

عطار

اشک چون شنگرف اسرار دل است سیر خوردن چیست؟ زنگار دل است

عطار

هرکه بر تن می‏فزاید نور جان کم می‏کند می‏گذارم «فیض» تن تا نور جان آید مرا

فیض کاشانی

سالاری و بزرگی با بی‏ادبی جمع نمی‏شود.

بی ادب مرد کی شود مهتر گرچه او را جلالت نسب است
با ادب باش تا بزرگ شوی که بزرگی نتیجه ادب است

رشیدالدین وطواط

بی ادب تنها نه خود را داشت بد بلکه آتش در همه افاق زد

مولوی

سرمایه بزرگی و دولت بود ادب کاهنده مشقت و زحمت بود ادب
چندان که گشته بی ادبی شاهد غرور صد آن قدر دلیل کیاست بود ادب
کی می‏رسد ز بی ادبی مرد ره به جای چون هادی طریق نبالت بود ادب
می‏کوش در جهان که عزیز جهان شوی چون منتج فواید عزت بود ادب
داری اگر هوای بزرگی ادیب باش مستلزم فنون کرامت بود ادب

لامع

با ادب را ادب سپاه بس است بی ادب با هزار کس تنهاست

ابوالحسن شهید

مهر محکم شود ز خوش‏خویی دوستی کم کند تُرُش رویی
خُلق خوش خَلق را شکار کند صفتی بیش از این چه کار کند

اوحدی

پرهیزگاری (و دوری از حرام) با حرص و آز جمع نمی‏شود.

حرص سوی محرمات کشد خنک آن را که حرص را بگذاشت
گر نخواهی که در حرام افتی دست از حرص می‏بباید داشت

رشیدالدین وطواط

با بودن حسد، هیچ آسایش وجود نخواهد داشت.

از حسد دور باش و شاد بزی با حسد هیچ کس نباشد شاد
گر طرب را نکاح خواهی کرد مر حسد را طلاق باید داد

رشیدالدین وطواط

توانم آن که نیازارم اندرون کسی حسود را چه کنم کو ز خود به رنج در است
بمیر تا برهی ای حسود کاین رنجی است که از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست

سعدی

چو چیره شود بر دل مرد رشک یکی دردمندی بود بی پزشک

فردوسی

وگر ز درد بترسی حسد مکن که حکیم مثل زند که حسد هست درد بی درمان

عنصری

نَبُود چاره حسودان دغا را ز حسد حسد آن است که هرگز نپذیرد درمان

فرّخی

حسد آنجا که آتش افروزد خرمن عقل و عافیت سوزد

میرظهیرالدین مرعشی

الا تا نخواهی بلا بر حسود که آن بخت برگشته خود در بلاست
چه حاجت که با او کنی دشمنی که او را چنین دشمنی در قفاست

سعدی

خان ومان‏ها از حسد گردد خراب بازِ شاهی از حسد گردد غُراب
خاک شو مردان حق را زیرپا خاک بر سر کن حسد را همچو ما

مولوی

دوستی با لجاجت جمع نمی‏شود؛ [یعنی مردم از حسود می‏گریزند و از دوستی کردن با او می‏پرهیزند].

ابله است آن که فعل اوست لجاج ابلهی را کجا علاج بود
تا توانی لجاج پیشه مگیر کافتِ دوستی لجاج بود

رشیدالدین وطواط

سالاری و آقایی با کینه‏جویی نمی‏سازد.

صولت انتقام از مردم دولت مهتری کند باطل
از ره انتقام یکسو شو تا نمانی ز مهتری عاطل

رشیدالدین وطواط

گر از کس دل شاه کین آورد همی رخنه در داد و دین آورد
دل پادشا گر گراید به مهر برو کارها تازه دارد سپهر
چو خواهد که بستایدش پارسا نهد خشم و کین تا شود پادشا

فردوسی

درون را پاک دار از کین مردم که کین داری نشد آیین مردم

عطار نیشابوری

تندی مکن که رشته چل‏ساله دوستی در حال بگسلد چو شود تند آدمی
هموار و نرم باش که شیر درنده را زیر قلاده بُرد توان با ملایمی

ملک‏الشعرای بهار

دید و بازدید [دوستان و خویشاوندان] با بدخویی نمی‏سازد [و مستلزم گشاده‏رویی و خوشخویی است].

چون زیارت کنی عزیزی را روی خوش دار و خوی از آن خوش‏تر
چه اگر بدخویی کنی آنجا

آن زیارت شود هَبا و هَدَر

+ نوشته شده در  2008/6/17ساعت 11:43  توسط کوروش دست پاک  |